سفارش تبلیغ
اخبار جدید
اخبار جدید

شما چطور خبر فوت رو به دیگران اطلاع میدید؟

یه دایی داشتم که به سرنوشت شوم ژنتیک خونوادگی دچار شد و بیماری قلبی گرفت و به توصیه پزشک واسه ورزش‌ کردن بکوب چسبید به دوچرخه‌سواری. آخرشم یه سال بعد از عمل قلبش اتوبوس کوبید به دوچرخه‌ش و این بنده خدا مرد. وقتی مرد پسر کوچیکش اردو بود، آقا این بنده خدا ر بردن دفن کردن، مراسم گرفتن، به این بچه نگفتن، تا سوم این بچه از اردو برگشت و شوهر خواهرش رفته بود دنبالش و تو راه بهش گفت و زارپی ورداشت آوردش تو مسجد که همه داشته زنجه موره می‌کردن. می‌خوام بگم فامیلمون از دراما تغذیه می‌کنه.

پسرخاله م که فوت شد، مادربزرگمو روز سوم به بهانه ى سر زدن به خالم آوردن خونه اى که حدود صد نفر داشتن گریه میکردن و حال پیرزن رو جلوى در نمیتونید تصور کنید.

روزی که مادرم جراحی قلب کرد، مادرش فوت کرد. دکتر گفت به هیچ وجه بهش نگید. ممکنِ سکته کنه. دو ماه فیلم بازی کردیم تا بلاخره عید فهمید.

مامان زن داییم فوت کرده بود بعد مامانم میخواست یه جوری خبر رو به زن داداشش بگه که پس نیفته . مادر بزرگم گفت شماها بلد نیستین چطور خبر بد رو بگین که مشکلی پیش نیاد ، من بهتر بلدم و خودم به عروسم میگم . بی مقدمه یهو پرید جلوی زن دائیم ، گفت وجیهه جان آخر همه مردنه، مادرت مرد

هیچی نیست هیچی نیست. خودش فهمید از حال ما رفت تنها تو اتاقش نشست و خورد شد. 40 روز بعد خودشم رفت..

من 5300 کیلومتر دورتر از خانواده بودم. زنگ زدم کابل به برادرم. نتوانست صحبت کند. بابام با لحنی که هیچ چیز ازش نمیشد فهمید گفت برادرت مرد.سالها قبل از ان یکروز پاییزی در یک شهر کوچک هلند در هال خانه نشسته بودم و خیابان را از پشت پنجره خانه نگاه میکردم. پستچی نامه فوت مادرم اورد.

شش سال پیش پدر بزرگم فوت کرد هیچ کدوم به من نگفتن اون شب من بعد از چهار ساعت از فیس بوک متوجه شدم زبونم بند اومد و همین حرکتشون باعث شد من افسردگی و مشکل شدید روحی پیدا کنم و هنوز که هنوزه نمیتونم ببخشمشون که این فرصتو ازم گرفتن که باهاش خداحافظی کنم!

داییم که فوت شد ، به دختر کوچولوش که خیلی وابسته بود الکی گفتن بابات رفته تهران مسافرت ، بر میگرده ،بچه بود و از علت شلوغیا سر در نمیاورد ، تا مدتها این بچه ازمون میپرسید بابام دیر نکرده ؟ بابام پس کی میاد؟ تهران خیلی دوره؟اینکارشون خیلی بد بوود

ده سال پیش، بابام که فوت کرد من یه شهر دیگه دانشجو بودم، وقتی اومدم خونه سومش بود، هیچ کدومشون نگفته بودن، حتی فکر نکرده بودن باید برای دفن اونجا باشم هنوز هم نمیتونم برم سر مزارش

برا بابابزرگم همچین حرکتی رو من زدن با این تفاوت که بمن ساعت4 گفتن بیا خونه بابابزرگ حالش بده ساعت 4.45 پیام اومد تشیع جنازه راس 5 شروع میشه 

  حالا من کجام؟300کیلومتر دورم  

  جون جونی ترین نوه و بابابزرگ عالم بودیم جوری که تو وصیت نامه‌ش از نوه هاش فقط اسم من بود

ی بار تو دبیرستان منو دوستم تو کتابخونه ول بودیم معاونمون ب دوستم گفت برو فلان کلاس فلانیو صداش کن مامانبزرگش مرده باباش ا نده دنبالش این دوست منم رفته بود سر کلاسش گفته بود فلانی بیا مامانبزرگت مرده بیا برو با بابات

پسر خالم پنج صبح تصادف کرده بود جا در جا فوت شده بود ما خبر نداشتیم خالم زنگ زد بهم گفت میگن محمد تصادف کرده تو جاده قم من دارم میرم قم زنگ بزن ببین کدوم بیمارستان چند جا زنگ سومی که زدم اسم و فامیلشو گفت و گفت مرده باورم نمیشد چند بار دیگه زنگ زدم با اپراتور های مختلف حرف زدم

بازم باورم نمیشد تا خالم زنگ زد گفت میگن برو سرد خونه شناسایی دعا کند محمد من نباشه ،نیم ساعت بعد داداشش زنگ زد خونمون و زار میزد.

جربه‌ی خونواده‌ی ما اینه که واقعا وقتی بابا حالشون بد بود و تو بیمارستان بودن، زنگ زده بودم داداشم بیاد از راه دور، به خاطر این سبک خبر دادنا باورش نشده بود مریضن و واقعا فکر می‌کرد مردن دارم آروم آروم می‌گم بهش، ما دیگه قرار گذاشتیم بدترین خبرا رو هم بی سانسور بگیم همیشه

ساعت 11 شب تو اتاق بودم رفتم اشپزخونه اب بخورم دیدم در بازه کسی خونه نیس صداشون کردم رفتم حیاط اونجام نبودن در حیاط باز بود دیدم همسایه‌ها هستن همه کفو نگا میکردن گفتم چی شده مامان منم اینجاست؟ یهو داداشم دوید اومد محکم بغلم کرد هی میگفت چیزی نشده خوب میشه خوب میشه. از زیره بازوش

از زیر بازوش بین جمعیت دیدم مامانم نشسته بود. برادره 25 ساله‌ی نازنیم تصادف کرده بود فوت شده بود سر خیابونمون. الان هر وقت خونه خالی باشه فک میکنم بیرون یکیو از دست دادم

پسرعمم چندسال پیش اومد مهاجرت کنه بره پیش بقیه خانواده اش نشد اقامت بگیره برگشت داشت عروسی میکرد اینجا خانواده اش گفتن نمی تونن بیان و نمی رسن به مراسم میخواستن غافلگیرشه یه هفته مونده به عروسیش برای اولین بار تو خونه اش تنها می مونه همون شب سکته می کنه به بیمارستان نمی کشه

دایی کوچیکه در یک شهر دیگه دبیر بو براش پیام گذاشتن حال مادرت خوب نیست بیا اونم زنگ‌زد دایی بزرگه جواب داد گفت اگه امشب بیام میتونم برم بیمارستان عزیز رو ببینم دایی بزرگه گفت عجله نکن هروقت بیایی نمیتونی ببینیش طفلک داغون شد گفت جاده تموم نمیشد تارسید

وقتی برادر بزرگم فوت شد من مدرسه بودم تو را برگشت داییم و دیدم داره میاد سمتم.دستمو گرفت و گفت حال داداشت بد شده ولی خوب میشه فقط پاش شکسته.رسیدم خونه دیدم همه همسایه ها جمع شدن و مامانم داشت گریه میکرد.تا چند روز بعدشم هنوز منتظر بودم حالش خوب بشه.باور نمیکردم داییم الکی گفته.

پدر بزرگم که فوت کرد برادرم سرباز راه دور بود بش نگفتیم روز 40 ام بدون اینکه خبر بده سر زده اومد و اعلامیه رو دم در دید، ساکش و انداخت، زد زیر گریه و فقط دوید دو سه نفر هم دنبالش، انقد بی قرار بود و نمیتونست تحمل کنه ساعت 9 شب بردنش سر خاک تنها گذاشتنش انقد گریه کرد تا خالی شد.

تا قبل از خدمت خونه مادر بزرگ بودم،خونه خودمون نمیرفتم،از مادر عزیزتر بود،دیابت داشت و تا اواسط خدمت دوباری تونستم بیام مرخصی ودیدنش،اخرین بار چند روز بعد از رفتن من فوت کرد و به صلاح دید مادرم هیچ چیز به من نگفتن،تا سه ماه بعد که اومدم و فقط جای خالیش بود،هنوز هم مرگش باورم نشده

فوت که نه ولی انگشت حلقه ی داییم توی یه اتفاق قطع شد زن اونیکی داییم زنگ زد ب مامانم پاشو بیا مثیکه دست داوود قطع شده =)) مامانم و ما تا خود یزد گریه کردیم و ناله وقتی رسیدیم گفت میخواستم وقتی میفهمی انگشتش فقط رفته بگی خداروشکر =))

ساعت 6 صبح با زنگ تلفن از خواب ‌پا شدم برادرم پشت خط با شیون می گفت پا شو بیا من بابا رو کشتم. منم فقط می گفتم چی؟؟چرا ؟ چجوری؟ کی؟ چی شده ؟ کجایی؟ پلیس اونجاست!؟بعدا فهمیدم پدرم سکته کرده و برادرم اونشب خونه نبوده که برسوندش بیمارستان. چند لحظه نمی دونستم ناراحت باشم یا خوشحال !

هرگز استرسی که از نرسیدن به موقع پدرم تو چشمای مادرم بود فراموش نمی کنم.با چه استرسی شب زنگ زدند پلیس راه،پرسیدند در محور بجنورد مشهد تصادفی بوده؟چه پلاکی؟؟کسی مرده؟پدربزرگم درعرض دو دقیقه ده سال پیر شد.من 5 ساله رو زانوش نشوند با مفهوم مرگ،فقدان به عمیق ترین شکل ممکن آشنا شدم.

ابتدایی بودیم، مادربزرگ همکلاسیم(فامیلمون هم بود) فوت کرد، چون اون روز امتحان داشتیم، به این همکلاسی ما جریان رو نگفته بودن و من نمیدونستم که نگفتن. تو مدرسه دیدمش گفتم سلام تسلیت میگم. گفت چی شده؟ چرا تسلیت؟ فهمیدم که سوتی دادم بهش گفتم ایام محرم رو تسلیت میگم :|

خواب بودم تلفن زنگ زد، پسر خالم گفت پسر اون یکی خالم تصادف کرده حالش یه کم بده، گیج خواب بودم دوباره برگشتم خوابیدم، بعد چند دقیقه تو خواب و بیداری به این فک کردم چرا باید برای یه بستری شدن به من زنگ بزنن، سراسیمه زنگ زدم و معلوم شد فوت کرده، دیوانه شدم...

برادر شوهرم برا یه موضوع مالی بی مقدمه افتاد زندان ..حالا من اینقد این پا اون پا کردم تا خبر و بدم که این وسط کلی فحشم خوردم که بنال بابا فک کردیم مرده

مامانم که سکته مغزی کرده بود icu بستریش کردن شب مارو بیرون کردن گفتن نمیشه بمونین، 45سالش بود عشقمون بود دلمون نمیومد بذاریمش بریم! ساعت 6صبح به داداشم زنگ زدن که همراه خانم فلانی؟ داداشم گفت بله گفتن شناسنامه شو بیارین تموم کرد!!!! ده سال گذشته و برادر من هنوز گریه نکرده

14 سالم بود که فهمیدیم بابابزرگم سرطان حنجره داره اما راضی نشد جراحی کنه و مرخصش کردیم اون شبی که اومد خونه من نشستم پیشش و نمیدونم چطور از دهنم دراومد که نگران نباش فردا حتما حالت خوب میشه از بد روزگار همون فردا بابابزرگم حالش بد شد و فوت کرد من موندم و یه حسی شبیه عذاب وجدان

مامان بزرگم که فوت شد خاله بزرگم راضی نشد دفن رو دو ساعت بندازه عقب که ما برسیم بهشون چرا؟ چون اعتقاد داشت مرده رو قبل اذان ظهر باید دفن کرد!!! 1ماه قبلش مامان بزرگم سکته کرده بوده و به مامانم نگفته بودن و به خاطر این عقیده مسخره هم به خاکسپاریشم نرسید!

مادرم که فوت کرده بود همگی میدونستیم که دیگه نهایت چند روز دیگه میتونه تو ICU دووم بیاره ساعت 6 صبح داییم زنگ زد خونه مون که بیاید میخوایم بریم بهش سر بزنیم من و برادرم متوجه داستان شده بودیم ولی هنوز که هنوزه حتی صدای آلارم گوشی سر صبح میاد میترسم یکی زنگ زده باشه بگه کسی مرده

14سال پیش که بابا فوت کرد داداشم یه شهر دیگه دانشجو بود و همون روز بهش گفتیم بیا بابا حالش بد شده و خوب خودش حدس هایی زده بود چون بابا خیلی مریض بود ولی یک دوست ابلهی داریم اون تماس گرفته بود به داداشم (که تو راه برگشت بود) تسلیت گفته بود!

یه بنده خدایی فوت کرده بود و خواهرش خارج زندگی می‌کرد، بچه‌هاش گفته بودن فعلا بهش خبر ندین چون وضعیت قلبش الان خیلی خرابه، یه مدت خیلی خوب ازش قایم کرده بودن تا یه یکی زنگ زده بود و تسلیت گفته بود، بنده خدا اول متوجه نمی‌شده چی رو دارن بهش تسلیت می‌گن، شانس آوردن حالش بد نشده بود

عمم مهربون ترین و دلسوز ترین زن دنیا بود. مادرم چون کارمند بود من و برادرم اکثر اوقات پیش عمم بودیم. یه جورایی مادر دوم ما بود. تو چهل سالگی فوت کرد. اون موقع من 15 سالم بود. اونقدر بزرگ بودم که با مرگش کنار بیام اما خیلی گریه کردم، هنوزم وقتی یادش میوفتم اشک تو چشام سرازیر میشه.

پسرعموهام ساعت 3/5 بعدظهر تصادف کرده بودن تا ساعت 7 کسی خبر نداشت به من ساعت 8زنگ زدن دوتا برادر کوچیکه در دم فوت کرده بود بزرگه هم کما بود تا ساعت 11 شب بهم نگفتن که کوچیکه فوت شده بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم بلاخره زدم به جاده ساعت 8 صبح رفتم بالاسر جنازه عزیزش بغلش کردم



 
بازدید امروز: 22    دیروز: 35    بازدیدهااز98/8/8 تاکنون: 8630